چهل سالگی
هرکس سهمی دارد از این دنیا؛
شاید کم، شاید بسیار،
و گاهی اندازهی این سهم، آنقدر بزرگ است که حتی در تصور هم نمیگنجد...
و سهم من،
زندگی در روستا؛
میان فرزندانیِ شیرین، پرشور و دوستداشتنی،
که هر روز چیزی تازه از زندگی به من میآموزند؛
یاری ♥️ که نیمی از این بار را با مهر به دوش کشیده،
و چند آدمِ اندک، اما عمیق و عزیز،
که مهمان دل مناند و بودنشان را به سادگی نمیشود با هیچ چیز عوض کرد.
شاید زندگی همین باشد؛
داشتنِ چیزهایی که برای دیگران کوچک به نظر میرسند،
اما برای من تمامِ جهاناند...
و من، میان همین سهمِ ساده و دوستداشتنی،
هر روز بیشتر میفهمم که چقدر خوشبختم. 🌿🤍
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۵ ساعت 17:19 توسط غریبه
|