قرار ما باشد دنیای دیگر ، شاید سالهای دورتری از سالهای زمین.....
قرار ما باشد روزی که هزار ساعت طول بکشد تا شب شود.......
قرار ما باشد با لباسهایی که همیشه دوست داشتم تو ببینی و تن هیچ کسی از اهل زمین ندیده باشی.....
قرار ما باشد وقتی که هیچ کسی منتظر ما نباشد نه وابستگی نه دلبستگی نه شور و هیجان دیگری.......
همان وقتی که دیگر هیچ تعلق خاطری در جهان نداری و ندایی در گوشت میگوید هنوز هم به یاد داریش؟؟؟
و تو در تمام خاطرات به دنبال من بگردی ،دستم را بگیری ،بیاوری روبرویت بنشانی و از تکتک جزئیات هیچ کس ندانسته حرف بزنی....
ومن بمیرم و زنده شوم برای تمام روزهایی که شب شد و سوختم و ساختم تا روزش برسد.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳ ساعت 16:55 توسط غریبه
|