با شوق داشت از رابطه عشقی جدیدش و چالش هاش میگفت....

هیجان تو صدا و برق تو چشماش اینقدر جذاب بود که انگار ۱۴ سالشه ،بهش گفتم دختر ما تو مرز ۴۰سالگی هستیم ولی تو هنوز انگار یه دختر بچه ی تازه به بلوغ رسیده حرف میزنی ..

عشق تو هر سنی میتونه سر ذوق بیارتت واین قسمت قشنگ ماجراست

کاش می‌شد یه برچسب به پیشونیمون بزنیم و روش بنویسیم :این آدم از زندگی خسته است ،مراقبش باشید ،اذیتش نکنید، این آدم آسیب دیدست رهاش کنید....

کاش می‌شد یه جوری به همه آدما گفت بزارید نفس بکشم ، من هرچی که باید می چشیدم رو چشیدم شماها خبر ندارید ، من خیلی بچه بودم که طرد شدم کسی که با همه عالم عوضش نمی‌کردم منو نمی‌دونم با چی عوض کرد.....

کاش می‌شد با چشمام به همه می‌گفتم دست از سر من بردارید من حوصلم نمی‌کشه که چیزی رو برای کسی توضیح بدم، همین که دارم نفس می‌کشم و تلاش می‌کنم کسایی که بهم وابسته هستند رو یدک بکشم کافیه...

کاش خودشون می‌فهمیدن نباید به من بگن! به خودت برس تو هنوز جوونی ،تو یه مادری ،تویه همسری ،کاش می‌فهمیدن همسر بودن ربطی به رنگ مو و سفیدی اون نداره، کاش می‌فهمیدن کاشت ناخن ربطی به جوون بودن دل نداره....

کاش آدما نمی‌خواستن تو کس دیگه‌ای باشی،تو رو می‌پذیرفتن همونجوری که هستی، با موهای سفیدت، با دل نه چندان جوونت، باحال افسردت ،باچروک‌های صورتت ،با گریه‌های گاه و بیگاهت، با غصه وسط مهمونی، با لباس‌های تیرت ،با جوونی نکردنت، با نرقصیدنات، وبا هزاران علامت سوالی که نباید بپرسن

نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم خیلی حرف دارم اما نمی دونم ازکجا شروع کنم و اصلا کدوم حرف مهمه که بزنم...

تا شروع میکنم به نوشتن یادم میاد بعد از 37سال زندگی شهری برام تو یه روستا زندگی کردن کم از مردن نیست،از هر گوشه زندگیم یه چیزی زده بیرون که به نظر بقیه شاید خیلی کوچیک و ناچیزه اما باید زندگیش کنی تا بفهمی چقدر دشواره...

اینکه روزی دوبار پسر بچه شیطون رو باید حمام کنی تازه آخر شب با دست و پای گلی میاد تو تختش،اینکه بالاخره بعد از 8ماه آوارگی یه خونه تونستی جورکنی که طبقه دومه و کلی پله داره که پاهات داغون میشه روزی ده بار بالا و پایین میری، اینکه هنوز سرویس بالا در نداره🤒. اینکه تا چشم کار میکنه دشت بی آب و علف میبینی و از محیط پیشرفته و شلوغ شهری خبری نیست،اینکه عصرا از تنهایی فقط میتونی فکر کنی و فکر کنی و گریه‌......اینکه اگر یخچالت خالی بود نمیتونی تا سرکوچه بری و از یه هایپر شیک خرید کنی و باید صبر کنی تا امکانش جور شه بتونی خریدای مهم رو انجام بدی،اینکه وقتی دلت تنگ میشه نه کافه ایی،نه رستوران درستی،نه بازار هوس انگیزی،نه هیچی نیست که خودت سرگرم کنی....

ده ها و صدها حرف دارم که بنویسم و هرکدومش چه باری روی دوشمه اما بارها نوشتم و سربع پاک کردم،انگار دغدغه های این روزام حتی برای خوندن هم ارزشی ندارن...

فقط یه سوال گوشه ی ذهنم میره و میاد و اونم اینه که خدا واقعا سهم من از زندگی همینه؟؟؟؟؟؟؟؟

عجب چیزیست زندگی،پارسال اینموقع حتی یک درصدم فکر نمیکردم قراره چی به سرم بیاد.

توی یه شب که بچه ها خواب بودن ،مردخونه هم شب کار‌بود همه چی رقم خورد...

ساعت حدود 3بود نه خواب داشتم نه آرامش

نتیجه ها اومد و من با هزار ترس و لرز دیدم آره قبول شدم...

اشک میریختم و باهاش حرف میزدم،نمیدونم از خوشحالی اینکه بعد از 16سال بالاخره استخدام شدم اشک می ریختم یا از اینکه قرار حاشیه امن زندگیم رو بذارم و برم یه جای دیگه...

هر چی بود 30شهریور 402شد نقطه تغییر زندگیم...

از اون روز منم و یه کوله که تمام وسایل من و بچه ها توش جا گرفته،

اینکه چطوری‌روزها گذشته و چقدر فشار زیادی رو توی این ۸ماه تحمل کردم بماند