عجب چیزیست زندگی،پارسال اینموقع حتی یک درصدم فکر نمیکردم قراره چی به سرم بیاد.
توی یه شب که بچه ها خواب بودن ،مردخونه هم شب کاربود همه چی رقم خورد...
ساعت حدود 3بود نه خواب داشتم نه آرامش
نتیجه ها اومد و من با هزار ترس و لرز دیدم آره قبول شدم...
اشک میریختم و باهاش حرف میزدم،نمیدونم از خوشحالی اینکه بعد از 16سال بالاخره استخدام شدم اشک می ریختم یا از اینکه قرار حاشیه امن زندگیم رو بذارم و برم یه جای دیگه...
هر چی بود 30شهریور 402شد نقطه تغییر زندگیم...
از اون روز منم و یه کوله که تمام وسایل من و بچه ها توش جا گرفته،
اینکه چطوریروزها گذشته و چقدر فشار زیادی رو توی این ۸ماه تحمل کردم بماند