پنجره

خونه قبلی تو آشپزخونه یه پنجره داشت باز که میشد آسمون رومیدیدی با یه درخت اکالیپتوس خیلی بزرگ اونطرف کوچه....

من عاشق این پنجره بودم ،ازروز اول خوشحال بودم موسیقی میذاشتم و پنجره بازمیشد و کارام رو میکردم، غمگین بودم هم همینطور....

کسی میومد خونمون از بازبودنش میفهمید من خونه ام یانه...

خلاصه شبی که همه وسایل رو جمع کردیم ،سرویس آخر من موندم و خونه خالی خالی و همین پنجره..... بهش گفتم تمام سالها چقدر برام نجات دهنده بوده وچقدر دوستش داشتم. یه عکس هم ازش گرفتم و یک ساعتی نشستم روی زمین لخت و آسمون شب رو نگاه کردم.... باهاش خداحافظی کردم و بهش گفتم من تو سرما وگرما دنیا رو از دریچه تو دیدم ،نمیدونم پنجره بعدی که دوسش داشته باشم کجاست و چه جوریه اما تا همیشه ممنونم به خاطر حس هایی خوبی که بهم دادی...

تقریبا یکسالی از آوارگیمون گذشت تا اینجا سکنی گرفتیم ، حساب کن تو روستا ،آخرین خونه به معنای واقعی ، یه پنجره ۴برابر اون قبلی ،باز میشه به یه فضای خالی و باز.... تا چشم‌کارمیکنه زمین کشاورزی هست.... بهار خیلی قشنگه یه دست سبز والبته یه تکه پراز گل شقایق ...انگارتو فیلما ....تابستون واقعا خشک و سوزانه...پاییز همون خشکی‌رو داره اما اون گرما رو نداره ، بارون بزنه بوی خاک میپیچه و اصلا عالی. .... اما زمستون ، چندباری برف زده و من صبح با یه سفیدی بی پایان روبرو شدم ....بماند که پاییز و زمستون کل زندگیم شل‌و گل برمیداره اما خواستم بگم این پنجره عوض دل کندن از اون پنجره کوچیک بهم داده شده.... همیشه هم رها کردن بد نیست.... فکر نکن اشتباه کردی یه چیزی یا کسی رو جایی رها کردی ...شاید لازم بوده ... فدای سرت رفیق

قرار بود از خودم بنویسم

دروغ نگم صد بار نوشتم وسطاش گریه کردم ،بعد به خودم گفتم که چی؟؟؟اصلا مگه کلمات میتونن میزان خوشی و ناخوشی که بهت گذشته رو بیان کنن؟؟؟

به خودم گفتم نهایت یکی میخونه میگه چه آدم دیونه ایی ، تو برای از هم پاشیدن زندگی دونفر دیگه غصه خوردی ؟اینکه خیلی طبیعیه....

چشمام رو بستم دیدم دیدن یا ندیدن یک ساله برادرزاده هایی که جونم به دیدنشون بند بود برای کی اصلا مهمه؟؟

فکرکردم اینکه تمام ۱۷،۱۸سال گذشته جوری زندگی کردم که اصلا یادم نمیاد کی‌برای خودم و دغدغه هام وقت گذاشتم ،با غصه تک تکشون باریدم و با شادی هاشون غش و ضعف کردم و بعد تنها آدمی که مقصر شده بود من بودم....

دیدم تمام مدتی که بابام درگیر چرخه بیماری سخت و ناعلاج شده بود من حتی یه روز برای دخترم وقت نذاشتم و بعد شدم آدم بد ماجرا که چرا نگفتی ما باشیم؟؟؟

تمام روزایی که برای اجاره خونه میرفتم فقط میخواستم جایی باشه که کمترین زمان برای رسیدن به تک تکشون پیش بینی کرده باشم دیگه مهم نبود خونه باشه یا مکان افتضاح برای گذران زندگیمون....

نوشتن از اون روزایی که پای ثابت همشون بودم برای گشتن و تفریح بدون اینکه بخوام فکر‌کنم اینجایی که هستم بهم خوش میگذره یانه چی رو عوض میکنه؟؟؟

فقط دیدم یه روزی به خاطر عوض شدن محیط زندگیم اون پل رابط بین همشون خراب شد ،،، و دقیقا همونجا من شدم مقصر طلاق زندگی کسایی که جون میدادم براشون....شدم مقصر اختلاف بچه های اون یکی با باباشون.... شدم اون کسی که باید ترک بشه ،باید بلاک بشه ،باید دورانداخته بشه و من هنوز نگرانشون بودم.....با همه حرفا و حدیث ها باز تلاش کردم اوضاع سر و سامان داده بشه و بعد از خوب شدن، همه با هم تصمیم گرفتن من از دور خارج بشم....

نوشتن از اینا جالبه؟؟؟اصلا کلمات میتونن درد روزای این دو سه سال رو بیان کنن؟؟؟ااصلا دلتنگی با یادآوری این جزییات و روزا میتونه آروم بگیره ؟؟؟؟ از کدوم اتفاق میشه نوشت؟؟؟از چاله چوله های خودم یا ازبقیه؟؟؟

میدونی نوشتن از هرکدوم ، دردی به دردام اضافه میکنه رفیق

رفیق تو چه میدونی از وقتی نبودی چی شده و چی کشیدم و چقدر تنها بودم

رفیق اونی که هیچ کس نخواستش حتی تو ،هنوزم داره نفس میکشه به امید روزای بهتر🥺

شاید دیگه نباید جنگید

تسلیم بودن هم یه نوع از زندگیه

فقط نمیدونم تسلیم بشم اوضاع بهتر میشه؟؟؟

وقتی داشتن پلن زندگی منو مینوشتن احتمالا با خودشون فکر کردن هزارتا پیچ تند و سرازیری و چاله چوله میتونه خسته ش کنه.... درستم فکر کردن ....

خسته شدم ،گریه کردم، افسرده شدم ، نالیدم ، حتی کم آوردم ....ولی کوتاه نیومدم.... درست یه جایی پاشدم و گفتم دوباره از نو....

فکرکنم این بار هزار و یکم باشه که از اول میخوام بچینم...

باشه که دیگه تموم بشه

دوام آوردن یه شکلی از مردن میتونه باشه فقط نمیدونی این جون کندن چقدر طول میکشه...

بچه ها تو موکب‌خوابیدن و من بالای سرشون تسبیح به دست حسرت مشایه رو‌میخورم....

برای لحظاتی ازشون دور شدم تا نماز شب بخونم ،یه دفعه حس کردم چقدر شبیه مامانا شدم....

تا حالا اینهمه مادر نبودم.....

همیشه با همه ی وجودم برای بچه هام آسمون و زمین بهم دوختم اما این سحر اولین بار بود همچین حسی داشتم....

الان اذان صبح داره از بلندگوهای اینجا پخش میشه و من دارم به روزهای پیش رو فکر میکنم ، به اینکه مادر بودن اصلا یعنی چی...

به اینکه من از کجای زندگی اینهمه وزنه به خودم وصل کرده بودم که بی حس شده بودم و حالا امشب و اینجا دلم لرزیده..

من مادر نزدیک به چهل ساله ایی شدم شبیه همه ی مادرای دنیا با یه عالمه دلهره و شوق و هزاران حس متناقض...

من دیگه اون دختر شر و شور و پر امید و پراز زندگی نیستم،من مادرم.......

بچه ها تو موکب‌خوابیدن و من بالای سرشون تسبیح به دست حسرت مشایه رو‌میخورم....

برای لحظاتی ازشون دور شدم تا نماز شب بخونم ،یه دفعه حس کردم چقدر شبیه مامانا شدم....

تا حالا اینهمه مادر نبودم.....

همیشه با همه ی وجودم برای بچه هام آسمون و زمین بهم دوختم اما این سحر اولین بار بود همچین حسی داشتم....

الان اذان صبح داره از بلندگوهای اینجا پخش میشه و من دارم به روزهای پیش رو فکر میکنم ، به اینکه مادر بودن اصلا یعنی چی...

به اینکه من از کجای زندگی اینهمه وزنه به خودم وصل کرده بودم که بی حس شده بودم و حالا امشب و اینجا دلم لرزیده..

من مادر نزدیک به چهل ساله ایی شدم شبیه همه ی مادرای دنیا با یه عالمه دلهره و شوق و هزاران حس متناقض...

من دیگه اون دختر شر و شور و پر امید و پراز زندگی نیستم،من مادرم.......