خنده دار نیست...

دور و برم آدمی رو نداشته باشم که بتونه یه هارد معمولی برام بخره؟؟؟

به هر کسی رو زدم ،گفت چشم اما انجام نداد...

اینقدر طول کشید تا با این قیمتا اصلا نمیدونم میتونم بخرم یانه😓

امروز حسابی رو دور غر زدنم

چهل سالگی

هرکس سهمی دارد از این دنیا؛

شاید کم، شاید بسیار،

و گاهی اندازه‌ی این سهم، آن‌قدر بزرگ است که حتی در تصور هم نمی‌گنجد...

و سهم من،

زندگی در روستا؛

میان فرزندانیِ شیرین، پرشور و دوست‌داشتنی،

که هر روز چیزی تازه از زندگی به من می‌آموزند؛

یاری ♥️ که نیمی از این بار را با مهر به دوش کشیده،

و چند آدمِ اندک، اما عمیق و عزیز،

که مهمان دل من‌اند و بودنشان را به سادگی نمی‌شود با هیچ چیز عوض کرد.

شاید زندگی همین باشد؛

داشتنِ چیزهایی که برای دیگران کوچک به نظر می‌رسند،

اما برای من تمامِ جهان‌اند...

و من، میان همین سهمِ ساده و دوست‌داشتنی،

هر روز بیشتر می‌فهمم که چقدر خوشبختم. 🌿🤍

بعد از یه روز پراز کار و سخت،روی مبل روبروی پنجره چای و بیسکویتم رو که جای شامم هست میخورم و خبر میخونم....

قشم رو زدن ،سیریک رو زدن ، لاوان اضافه شد.... یکی یکی خبرها رو میخونم و بینش به چراغای روشن تو دل تاریکی که کیلومترها ازم فاصله دارن نگاه میکنم....

هر چراغ مثل نقطه ی انتهای یه جمله برام تداعی میشه... با خودم میگم شاید زن میانسالی چون من از دریچه خونش روشنایی خونه من رو میبینه و دلش گرم میشه که هنوز هم روشنایی هست....

هنوز هم امید هست...هنوز هم میشه ادامه داد....

یه لحظه به خودم میام که تمام چراغای خونه خاموشه و من در تاریک ترین‌نقطه نشستم خبر میخونم و منتظرم موهام خشک بشه تا بتونم بخوابم....

راستی موهام سفید سفید شدن.... بهش گفتم تقریبا شصت درصد موهام سفیده میتونی کراتینش کنی؟؟؟ گفت عکسش رو بفرست...

عکس رو که فرستادم استیکر خنده فرستاد و گفت خدای اعتماد به نفس این موها نود درصد سفیده ،انگار هنوز خودتم باور نداری....

دو دقیقه بعد جلوی آینه با شونه دنبال تارهای مشکی بودم تا به خودم ثابت کنم نهایت همون شصت درصده....ولی ته دلم یکی میگفت تو دیگه اون دختر جسور و پرانرژی و زیبا نیستی ،دیگه الان زنی جاافتاده با موهای سفید و اندامی بسیار لاغر و رفتاری پخته هستی....

راستی گفتم لاغر.... شاید به خاطر همین لاغر بودنمه که هنوز باورم نمیشه نزدیک چهل سالگی ام...

هروقت میخواد ازم تعریف کنه میگه تو اگر فرم بپوشی و بری بین دختر دبیرستانیا، انگار یکی از خودشونی....منم میخندم و بهش میگم آره جون خودت....

چراغا کمتر و کمتر میشن....شاید خانمای اون خونه ها مثل من گوشت رو‌شستن ،چرخ کردن ،بسته کردن ، ظرف ها رو شستن ،همه جا رو جمع و جور کردن،بچه هاشون رو خوابوندن ،چای و بیسکویتشون رو خوردن و حالا آروم خزیدن توی تخت ،زیر لحاف تا بخوابن.....

اما من بازم‌ نمیتونم بخوابم ، دو ،سه ،چهار.... نمیدونم چقدره ولی چندماهی میشه تصمیم گرفتم قرص هام رو نخورم...شبا نمیتونم خوب بخوابم اما حداقل عذاب وجدان اینکه دارو میخورم رو‌ندارم...یه روز ظهر روبروی همین پنجره به صحرای بی آب و علف روبرو که نگاه کردم تصمیم گرفتم دیگه برگردم به زندگی بدون قرص.... خب واقعیتش اینه سخته ،اونجوری حداقل چندساعت از دنیا هیچی نمیفهمم اما اینجوری میتونم بیشتر فکر کنم.....

چقدر دلم یه مسافرت میخواد،فقط خودم باشم و خودم....نه به کسی فکرکنم نه دنبال کسی باشم،نه کسی بهم وابسته باشه....کاش دنیا فقط سه روز بهم مرخصی میداد....

دوباره خبر...موشکا از ایران دارن میرن....صدای انفجار از بحرین ، صدای انفجار از امارات .....

نمیترسم ،اصلا یه جور خاص نترس شدم.....ولی اگر اینجا رو دوباره ازم بگیرن چی ؟؟؟؟اصلا اگرتو این شرایط مردم ،بعد بچه هام اینجا رو پیدا کردن چی فکر میکنن؟؟؟چقدر بده که نباشم و براشون نتونم توضیح بدم.... چقدر اینجا رو دوست دارم و دلم نمیخواد دوباره نتونم بیام....

یه جوری صدای نفس های بقیه رو میشنوم انگار بار اولمه.... من عاشق صدای نفس هاشونم... وقتی این صدا میاد انگار من میتونم فقط مال خودم باشم بدون اینکه کسی ازم‌ درخواستی داشته باشه یا بهم نیازی داشته باشه در عین حالی که میدونم هر سه تاشون خداروشکر سالمن و زنده......

اصلا کاش میشد از پله ها آروم برم پایین و ساعت ها بیرون از خونه جلوی دماغم رو بگیرم و راه برم....

هر وقت دلشون پیاده روی میخواست یه زنگ یا پیام‌کافی بود، میرفتم دنبالشون و تا جایی‌که خالی بشن در سکوت باهاشون قدم میزدم... راستی چرا هیچ‌کس حواسش به من نیست که بتونم بهش بگم چی می‌خوام...

یه بار از محدود دفعاتی که سر درد دلم باز شد اینو بهش گفتم... گفت یه نفر هست که نمیخواد شما متوجه بشی اما دورادور خیلی حواسش بهتون هست.... نمیدونم تو سرش چی بود ولی گفتم میدونم منظورتون خدا هست اما....

دو سه سالیه میشناسمش، اینکه چه جوری تونست اعتمادم رو‌جلب کنه هم خیلی جالبه اما تنها کسی بوده که تو فاز همکار بودن اینجا خیلی هوام رو داشته....شاید اگر نبود خیلی سخت ترمیگذشت ... نمیدونم اعتماد کردن به یه غیر همجنس مجرد خوبه یا بد اما همینکه به شدت معتقده ، به شدت حواسش به رفتارش هست و حسم میگه قابل اعتماده شاید کفایت کنه...البته که من هنوزم خیلی حساسم به رفتار وگفتارم و نمیذارم کسی کم و زیاد کنه.... به هر حال این داستان هم قسمتی از ماجراهای عمر من هست...

چقدر از هردری گفتم ... شاید بهتر باشه فقط به داستان چراغا فکر کنم