دل

هیچوقت دل آرومی نداشتم

همیشه یا یه جایی گیر بود یا نگران بود یا شور میزد یا میترسید یا....

البته یه جایی واقعا آروم بود....همون سالی که اربعین رفتم کربلا

وقتی تو حرم امام حسین بودم به هیچی فکر نمیکردم...

دلم آروم آروم بود فقط میخواستم همونجا باشم...

من از حرم حسین برگشتم اما دیگه روی آرامش رو ندیدم...

کاش دوباره تجربش کنم، کاش برای سه روزم که شده دوباره این دل آروم بگیره..

یعنی نمیشد یه کم بیشتر تلاش کنی ؟؟

یعنی واقعا ارزشش رو نداشت؟؟

واقعا نمیشد هیچ‌کاری کرد؟؟

چی باعث شد بیخیال بشی؟؟؟

شاید زندگی همین باشه که تا همیشه دنبال یه نشونه باشی

دنبال اینکه کجاو‌چطوری دوباره بشه بعضی از حس ها رو تجربه کرد

یه مسیر یک ساعت و نیم رو پشت هم داشتمalta Grcia گوش میدادم ، دخترک با تعجب پرسید مامان هیچوقت آهنگ خارجی گوش نمیکردی چی شده؟؟؟

ومن به تغییر سلیقه فکر کردم

به زمان

به اتفاقات

و به تغییر

غیر منتظره

آخرین بار....

حتی نمی‌دونم آخرین باری که دور یه سفره جمع شدیم کی بود...

یا اصلاً آخرین باری که شب تا صبح نشستیم واز هر دری حرف زدیم

دقیقاً کی بود...

آخرین باری که بغلشون کردم...

آخرین باری که بدون دلخوری نگرانی یا حتی ناراحتی به هم نگاه کردیم کی بود....

آخرین باری که به هم زنگ زدیم تااحوال همو بپرسیم کی زنگ زد...

فقط یادمه یه روز چشمامو که باز کردم دیگه هیچی مثل سابق نبود

دیگه اون همه عشق و خواهری و با هم بودن و گشت و گذار و حتی گریه‌ها تموم شده بود.

برای اینکه دوباره همه چی مثل سابق بشه خیلی تلاش کردم،هرجا زورم نرسید گریه کردم،به خدا التماس کردم،به خلق خدا چنگ انداختم

اما نشد که نشد

انگار قسمت بود همه چی همون جا تموم شه

پارسال این موقع هرکی بهم می‌گفت سال دیگه این اتفاقا تو زندگیتون می‌افته حتماً بهش می‌گفتم دیوونه‌ای،اما امسال دارم این رو زندگی می‌کنم که حتی یک درصد هم امکان وقوعش وجود نداشت...

یه جا یه نقطه شد پایان ماجرا

ما دیگه هرگز دور یه سفره جمع نمی‌شیم،دیگه هرگز با هم تفریح نمیریم،دیگه هرگز وقتی از خیابون میام قبل از اینکه برم خونه خودم زنگ در خونه شما رو نمی‌تونم بزنم،دیگه هرگز وقتی دلم تنگ میشه نمی‌تونم بغلتون کنم،دیگه هرگز دور دور چمران رو نداریم،دیگه هرگز زنگ نمی‌زنید تا براتون فسنجون ،مرغ شکم پر یا هر چیز دیگه‌ای درست کنم. دیگه هرگز یه شب روتو خونه ما نمی‌گذرونید. دیگه هرگز کش مو،جوراب،شلوار یا حتی پد پنکیک تون تو خونه ما جا نمی‌مونه... دیگه هیچ شب یلدایی سر اینکه خونه کدوممون باشیم ساعت‌ها با هم حرف نمی‌زنیم... دیگه هیچ وقت برای خرید عیدمون از هم نظر نمی‌خوایم.. دیگه هیچ وقت دوتا اتود یه مدل نمی‌خرم.. دیگه هوس بستنی پشت پارک با کسایی که دوستشون دارم اتفاق نمی‌افته... دیگه ساعت ۲ نصف شب برای اینکه گرم بشیم نمی‌تونیم با هم آش کارده بخوریم... دیگه هیچ سه شنبه‌ای دلم نمی‌خواد چهارشنبه بشه،چون هیچکس منتظرم نیست که بیام شیراز تا پنج شنبه‌ها جمعه رو دور هم باشیم...

چی شد نمی‌دونم،فقط می‌دونم خیلی چیزا دیگه هرگز اتفاق نمی افته...

و حاصل همه این ۶ ماه برای من افسردگی،مصرف روزی ۱۰ تا قر ص،و دریچه قلبی که باید به زودی جراحی بشه، بود

اگر می‌دونستم هر کدوم از اون اتفاقا برای بار آخر،تک تک ثانیه‌هاش رو تو ذهنم ثبت می‌کردم،برای تک تک ثانیه‌های با هم بودن جون میدادم

و این اشک لعنتی بازم نمی‌ذاره همه حرفام رو بنویسم