این روزا حرف زدن از خودت یعنی از دست دادن...

یعنی تا لب باز کنی یه دوست ،یه فامیل ،یه رفیق رو باید کنار بذاری...

دیگه تحمل عقاید هم رو‌نداریم، تحمل صحبت در مورد خوب و بد بودن شرایط تو وجودمون مرده...

سال ۴۰۴برای من سال از دست دادن بودن

پیوندهایی رو از دست دادم که دیگه هرگز برنمیگردن...

یه شب قبل از جنگ رفیق ۲۴ساله م فقط به خاطر اینکه بهش گفتم بیا دوستیمون رو فدای اتفاقات الکی و سیاسی نکنیم، هرکدوممون هرچی فکر میکنیم لحظاتی که با همیم به زبون نیارم ، فحش کشم کرد..... یه جوری و با یه حرفایی رفت که حتی دلم‌نبود جواب یکی از پیاماش رو بدم...

بگم یه آدم دیگه شدم دروغ نگفتم...

بدترین نقطه ای که میشد زندگی میکردم،صبح و شب جنگنده هایی که میخواستن قدرت شون رو ثابت کنن با بچه ها میدیدم و بهشون یاد میدادم به جای ترس مسیرشون روی کوه های اطرافممون دنبال کنن و ببینن کجا رو میزنن...

یه روز از ۷ صبح تو بارون و مه کنار خونمون رو زدن تا ۵ عصر میسوخت و من به اون حجم دود با اشک نگاه میکردم و میلرزیدم نه از ترس ، از رنجی که برای ساخت ذره ذره این خاک برده شده بود...

حتی اون شبی که توی موکب بودم و جنگنده بالای سرمون پادگان رو زد و من موندم ویه عالمه آشی که مثل دلم‌شور میزد....فرداش گفتن فلانی و فلانی دیشب شهید شدن؟.....بازم‌نترسیدم

نمیترسیدم ولی انگار به چشم خودم میدیدم جانم میرود...

چهارشنبه سوری بود توی بازارچه با هزار تا غم تو دلم رفتم برای پسر کوچیکم که گریه میکرد ولباس میخواست دوتا تیکه لباس بگیرم که فقط بدونه عیده ، دوباره و صدباره چند متریمون رو زدن .... همه جیغ و فرار و من باز هم به دودها خیره بودم.... به دردی که پای ذره ذره این خاک کشیده شده بود‌....

نگم از شب ۲۱ رمضان دقیقا وقتی که تو حسینیه از صدای وحشتناک غول آسمونیشون مردم به هر طرفی میرفتن تا پناه بگیرن،از جام تکون نخوردم فقط به دخترم گفتم مامان نترس و ندو فقط نزدیک خودم باش که اگر زدن و زیر آوار موندیم هر کی زنده بود بتونه جای جسد اون یکی رو نشون بده....

از عیدی که کوه رو جوری زدن که صدای سوختن مهمات دلم رو ریش میکرد اما با بچه ها بازی میکردم که ببینیم فرق صداها رو میتونیم تشخیص بدیم...

وای از روزی که پست برق رو میخواستن بزنن، از شب تا صبح هر ۵دقیقه صدای پهباد و جنگنده های لعنتی نمیذاشت بچه هام بخوابن و التماسای خواهرم که خونه رو خالی کن برو یه جای امن.....

ولی من موندم همونجا نزدیک تموم ترسام و بعدش دیگه این من آدمی شد که هرگز با آدم قبلی شباهت نداره

چی میشد دور نبودی؟؟

فقط یک ساعت میومدی....

من برات غذا می‌کشیدم...

تو روبروم بودی

چای دم میدادم

نگات میکردم

میوه

نوبرانه فصل رو برات می آوردم

به دستام نگاه میکردی

و هر دقیقه هزار سال طول می کشید