یه شبایی هست که مطمئنی فرداش رو‌نمیبینی اما متاسفانه یا خوشبختانه تمام شبها چند ساعت بیشتر دوام ندارن...

امشب از هموناست که باید جون بکنم تا صبح بشه...

همه ی وجودم شک‌وتردید و استرس و اشک شده اما مطمئنم صبح میشه....

میدونم امشب برای من و خواهر و برادرم یکی از سخت ترین شبای زندگیمونه....ولی چه میشه کرد؟؟؟باید امید داشت

عادت کردم تو خلوت خودم خوب زار بزنم بعد به خودم بگم نگران نباش هنوز ته قصه مونده...

کاش امشب داداشم دلش آروم بگیره،کاش امشب زودتر صبح بشه...

به دنبال دوستان

امشب به یاد سالهای دور دنبال دوستای وبلاگ نویسم گشتم

جز یکی دوتا بقیه رو پیدا نکردم

یکیشون هست که بعد از سالها هنوزم دورادور از احوال هم باخبریم...

یکی یکی پست هاشون رو خوندم و دیدم توی تمام سالها منو و تولدم رو ،نوشته هام رو فراموش نکرده بودن.... چند سالی برای روز تولدم پیام تبریک گذاشته بودن...شعرهایی که تو دوران نوجوانی دوست داشتم رو به یادگار داشتن....

و من هر چقدر فکرکردم یادم نیومد نوع رابطه با ایشون چه شکلی بوده؟؟؟ دلم میخواد یادم بیاد تا چه حدی باهم حرف میزدیم و اصلا از چیا براشون میگفتم.....

و چقدر حس دوگانه ایی دارم از این دوستی و آشنایی

کاش وقتی به اینجا سر میزنی بهم بگید

بعداز ماه ها

بعد از ماه‌ها، باز امشب هوس نوشتن به جونم افتاد...

یادم میاد یه زمانی، وقتی یه دختر نوجوون بودم، اینجا خط‌به‌خط از احوالم می‌نوشتم.
هر وقت تو زندگی به بن‌بست می‌رسیدم، می‌اومدم اینجا رو آب و جارو می‌کردم، می‌نوشتم، آروم می‌شدم…
و بعد هر وقت به بن بست میرسیدم همه نوشته هام رو پاک میکردم و می‌بستمش...

دلم برای نوشته‌های قدیمیم تنگ شده.
با خودم می‌گم: کاش پاکشون نکرده بودم…
کاش می‌ذاشتم بمونه، برای سال‌های پیری...
برای وقتی که بچه‌ها بزرگ شدن و رفتن،
برای وقتی که من می‌مونم و یه دنیا خاطره...
اون‌وقت با خوندن‌شون می‌فهمیدم کی بودم و چی شدم...

یه بار، شش ماه بعد از ازدواجم،
یه شب بعد از اینکه تا صبح گریه کرده بودم
با فشردن یه دکمه، همه‌چی رو دیلیت کردم…


اسفند ۱۴۰۲ بود،
دلم دوباره برای اینجا پر زد.
اومدم… آب و جارو کردم...
گفتم یکی‌دو ماه بمونم،
ولی انگار قراره برای همیشه موندگار بشم...