یه وقتایی هیچی نمیخوای

فقط یکیو میخوای وقتی تو داری هر چرت و پرتی میگی اون گوش کنه

انگار همینکه فقط یکی بشنوه دلت خالی میشه

چقدر حرف دارم.......

تو ۸ دقیقه وقت داری؟؟؟

مگه میشه آدم وجود خودش رو حلال نکرده باشه؟؟؟؟

یه وقتایی همه ی‌ وجودت درد میکنه اما از سختی و سنگینی اون اتفاقه هست نه از آدم اون جریان...

اصلا اگر بعضی از زخما نباشن آدم بزرگ نمیشه،آدم عاقل نمیشه، آدم آدم نمیشه که...

تا حالا شنیدی یه دردایی هم هستن که تو اگر هزار بار برگردی عقب بازم‌دلت میخواد تجربش کنی..

ازم پرسید برگردی عقب چه کاری رو انجام نمیدی؟؟؟؟گفتمش همه ی‌کارایی که کردم رو باز انجام میدم .....همه ی اون روزا،خاطراتش ، حس زندگیش ، شور و شوقش و حتی دلتنگی و زخمش منو بزرگ کردن.....

میدونی در واقع من‌آدم باختن بودم و هستم،همین حالا هم دلم نمیاد برنده خیلی از سکانس های زندگیم باشم،ترجیح میدم ببازم تا طرف مقابلم راحت تر زندگی کنه ، راحت تر بخنده ، راحت تر موفق بشه ،حتی راحت تر منو دور بزنه.....و این همیشه بوده و همیشه هست ،تو کارم ،توزندگیم،توی روابط فامیلی ،توی روابط خونی و........

من باختم

حیف

اما دستم پره ، هزاران قصه دارم برای وقتایی که دورم پراز تنهاییه و شاید دختر نوجوانی درد دل هاش رو بخواد پنهان کنه.... من می تونم پیرزن قصه گویی باشم که داستانهاش رو بچه ها دوست دارن...من حتی میتونم نویسنده ی داستان هایی بشم که بچه های تو اونا رو میخونن.....

و یک جای این قصه تا ابد همیشه می سوزه.....

امروز ۳۹ ساله شدم.
حالا دیگر مادر یک دختر نوجوان بی‌نهایت مهربان، عاقل و خانم هستم و همین‌طور مادر یک پسر چهار ساله شیطون و شیرین‌زبان...
من همسر مردی هستم که تمام سال‌های زندگی‌مان به طرز عجیبی سخت و پرچالش بوده، اما او همیشه من و توانایی‌هایم را باور داشته و هر لحظه مهر و محبتش را با تمام وجود نثارم کرده است.

اکنون معلمی هستم که دو سال پیاپی در جشنواره برترین الگوهای تدریس تا مرحله کشوری راه یافته‌ام. جایگاه شغلی‌ام در شهرستانی که زندگی می‌کنم عالی است؛ برای اینکه کارشناس بخش مربوطه بشوم، امسال بارها تقاضایشان را رد کردم.
جایی که هستم، در کارگروه‌های مختلف فعالانه حضور دارم؛ از دفتر امام جمعه شهرستان گرفته تا سپاه، بسیج و دارالقرآن... و به عنوان یک فعال فرهنگی شناخته می‌شوم.
در نگاه دیگران، زنی خوشبخت، پرتلاش و خوش‌فکر هستم.

اما درونم...
درونم پیرزنی نشسته که خط به خط قصه‌های جوانیِ بر باد رفته‌اش را برای دخترکان محله تعریف می‌کند.
درونم مادری پرجوش‌وخروش است که می‌کوشد کودکانش حتی لحظه‌ای طعم بی‌مهری را نچشند.
هر بار که اضطراب‌هایم اوج می‌گیرند، دوز قرص‌های اعصابم را دو برابر می‌کنم تا مبادا دیگران بفهمند مغزم چه آشفتگی‌هایی دارد.
مدت‌هاست دختر درونم بدون قرص‌های کوچک صورتی و سبز نخوابیده...
و لرزش دستانم را به خستگی ربط می‌دهم، تا همسر مهربانم باز نگران حالم نشود.

من، خموده‌تر از هر بید مجنونی که دیده‌ای، ظاهرم را خوب نگه می‌دارم؛ مبادا روزی کسی بفهمد این زنِ شاد، پرانرژی و خستگی‌ناپذیر، در مصاف زندگی چه رنج‌هایی را از سر گذرانده است.

امروز ۳۹ ساله شدم، و باز هم درون و بیرونم را از همه پنهان می‌کنم

یه آدمایی هم هستن که تو تا مرز جنون دوسشون داری

برای راحتیشون جون میدی

هرکاری میکنی که فقط بخندن

بعد یه روزی ،یه جایی ،سر یه چیزی بهت میگن برو گمشو تو برای من مردی...

واین غمگین ترین و دردآورترین نوع جداییه