حتمابه زودی مینویسم...

مفصل و باجزییات...

فکر کنم خرداد بود....

یه عصر لعنتی سگ مصب

همه چی از رفتن بی صدای اون شروع شد

اولش فکر نمیکردیم کل زندگیمون نابود بشه ، ولی شد

اصلا ۴۰۴اومد گند بزنه به زندگیمون

یواش یواش اینقدر سخت شد که هیچ شبی من نمیخوابیدم

دلهره ،ترس ،نگرانی از آینده ، غم ، اشک اشک اشک

چه شبای بهم گذشت و چه روزای کثافتی رو تموم کردم فقط خدا میدونه...

حالت تهوع و سردرد و هزار کوفت ومرض

و تموم شد در کمترین زمان ممکن

و ما دونه های تسبیح از هم جدا افتادیم....

بگم توی این سال کوفتی جون کندم دروغ نگفتم....

حتی عمق اتفاقایی که افتاد رو نمیشه به زبون آورد ولی همینقدر میدونم روزایی بود که بچه ها از گرسنگی اشک میریختن و من نتونستم براشون چیزی آماده کنم...

روزایی بود که به معنای واقعی کلمه خون گریه کردیم

روزایی که تا شب شد فقط جیغ زدم

روزایی که هفته میشد ومن موهام رو شونه نکرده بودم

از همه بریدم ، مخاطبین گوشیم رو حذف کردم، به همه فحش دادم ،دعوا کردم ، جار و جنجال به پا کردم ، بچه ها رو تا سر حد مرگ زدم ، روزها غذا نخوردم ، از ۶۸رسیدم به ۵۱...شب ها تا صبح نخوابیدم ، خونه هبچ کس نرفتم ، تلفن هیچ کس رو جواب ندادم و فقط اشک ریختم و اشک ریختم و اشک ریختم

ازت متنفرم سال لعنتی ، پراز بدبختی