برای اینکه دوباره همان آدم سابق بشوم،
انگار باید معجزه‌ای رخ بدهد...

گاهی از دور به خودم نگاه می‌کنم،
و با بغضی که در گلویم جا خوش کرده، می‌فهمم چقدر غریبه‌ام...
با این آدم جدید...

با آدمی که بی‌صدا، دنبال یک هم‌صحبت می‌گردد...
با دختری که دیگر آن روحِ سرکش و آزادی‌خواه را در خودش نمی‌شناسد...
با کسی که شور زندگی، قطره‌قطره از انگشتانش چکیده،
و حالا جایش را یک حس سنگینِ بیهودگی گرفته...

دلم می‌سوزد برای این دختر...
که حالا هر غریبه‌ای را آشنا می‌بیند،
چون آن‌قدر تنهاست که نگاهِ ساده‌ای هم برایش معنای خانه دارد...

این آدم، آن همه امید، نشاط، خنده، هیجان…
همه‌ی دارایی‌هایش را جا گذاشته…
جایی دور، شاید در همان گذشته‌ی گمشده...

و من…
من فقط می‌خواهم بنشانمش روبه‌رویم،
بغلش کنم، محکم...
اشک‌هایش را پاک کنم،
و آرام، با همه‌ی عشقی که هنوز در قلبم مانده، در گوشش بگویم:

«دختر جان…
بی‌تاب نباش…
من اینجایم…
برای تو…
تا دوباره برگردی…
به همان دخترکِ جسور و رها…
همانی که هنوز هم درونت زنده‌ست…
فقط کمی خسته شده، همین…»