آروم آروم کنار اجاق بادمجون ها رو سرخ میکردم، خسته از روز سختی که گذرونده بودم ....

هزاران فکر که هر‌کدومش برای از پا انداختن یه زن به تنهایی کافی هستن تو سرم میچرخن.....

باید شام امشب و نهار فردا آماده بشه مبادا بچه ها فردا گرسنه بمونن

و صدای موسیقی که همیشه منو سر وجد میاره..

عادتش همیشه همینه ،میگرده و آهنگ هایی رو‌پیدا میکنه که حال منو خوب کنه.... با هزار ذوق برام پخشش میکنه و‌میگه تو رو میگه ها....

و صدای قشنگی که میگفت باید خریدارم شوی......

کاش میشد یه دل سیر حرف‌زد

از همه چیزایی که می‌ترسی به زبون بیاری، شاید دلت آروم میگرفت....

کاش میشد فهمید این آدمی که بهت نزدیک شده قصدش چیه...

یا حتی نیتش خیره یا شر...

اصلا آدم خوبیه یا بد؟؟؟؟

بی‌خبری

درست مثل اینکه وسط یه چاه عمیق گیر کرده باشی....

یا اینکه ته یه جنگل پر از درخت غروب شده باشه و تو از ترس تنها داد بزنی...‌

یا حتی مثل وقتی که یه جاده رو اشتباهی رفتی اما می‌ترسی برگردی...

یا مثل نیمه شب سرد زمستون یهو از خواب بپری و ندونی چی هستی و کجا هستی...

روزها و شب‌ها بارها و بارها به خودم می‌گفتم نیست تموم شد،دنبالش نگرد... باید منتظر می موندم تا شاید دوباره این فیلترینگ تموم بشه و من بتونم به خونم برگردم و این بدترین قسمت ماجرا بود....

انتظار.....

احتمالاً روزی که من قبول کردم به دنیا بیام معنی انتظار رو خوب نمی‌دونستم وگرنه هرگز قبول نمی‌کردم سراسر زندگیم انتظار بکشم....

انتظار نبودن‌ها،نرسیدن‌ها،ندیدن‌ها،نشدن‌ها،خواسته نشدن‌هاو...‌...