سر درد وحشتناکی که با هیچ مسکنی آروم نمیشه دوباره افتاده به جونم....

تا کی باید این سر دردا رو‌ تحمل کنم نمیدونم

گاهی از سر سختی خودم لجم میگیره

کاش جنس خاک من از خاک نرمتری بود

چند سالیه درگیرشم و شده جزیی از روتین زندگیم

بارها دکتر و درمان فایده ایی نداشته

تقریبا هر بار دو روز تمام زندگی رو حرومم میکنه

هرچند زندگی از اول‌هم برمن حروم بوده

دودلی بین دوباره نوشتن و ننوشتن مثل یه خوره تمام مغزم روخورد.....

هنوز با ۳۷ سال سن نمیتونم قاطعانه تصمیم بگیرم...

تصمیم گرفتم دوباره بنویسم اما موقت!!!یکی دوماه میام و مینویسم اگر باعث شد حالم بهتر بشه ادامه میدم اما اگر دیدم باز ذهنم ذره ذره تحلیل میره ، متوقفش میکنم و باز میرم سراغ غار تنهایی...

و من هنوز عاشق نوشتم....هر بار مینویسم انگار قسمتی از هزاران بار روی شونه هام کم میشه و دلم سبک....