بچه ها تو موکب‌خوابیدن و من بالای سرشون تسبیح به دست حسرت مشایه رو‌میخورم....

برای لحظاتی ازشون دور شدم تا نماز شب بخونم ،یه دفعه حس کردم چقدر شبیه مامانا شدم....

تا حالا اینهمه مادر نبودم.....

همیشه با همه ی وجودم برای بچه هام آسمون و زمین بهم دوختم اما این سحر اولین بار بود همچین حسی داشتم....

الان اذان صبح داره از بلندگوهای اینجا پخش میشه و من دارم به روزهای پیش رو فکر میکنم ، به اینکه مادر بودن اصلا یعنی چی...

به اینکه من از کجای زندگی اینهمه وزنه به خودم وصل کرده بودم که بی حس شده بودم و حالا امشب و اینجا دلم لرزیده..

من مادر نزدیک به چهل ساله ایی شدم شبیه همه ی مادرای دنیا با یه عالمه دلهره و شوق و هزاران حس متناقض...

من دیگه اون دختر شر و شور و پر امید و پراز زندگی نیستم،من مادرم.......