درست مثل اینکه وسط یه چاه عمیق گیر کرده باشی....

یا اینکه ته یه جنگل پر از درخت غروب شده باشه و تو از ترس تنها داد بزنی...‌

یا حتی مثل وقتی که یه جاده رو اشتباهی رفتی اما می‌ترسی برگردی...

یا مثل نیمه شب سرد زمستون یهو از خواب بپری و ندونی چی هستی و کجا هستی...

روزها و شب‌ها بارها و بارها به خودم می‌گفتم نیست تموم شد،دنبالش نگرد... باید منتظر می موندم تا شاید دوباره این فیلترینگ تموم بشه و من بتونم به خونم برگردم و این بدترین قسمت ماجرا بود....

انتظار.....

احتمالاً روزی که من قبول کردم به دنیا بیام معنی انتظار رو خوب نمی‌دونستم وگرنه هرگز قبول نمی‌کردم سراسر زندگیم انتظار بکشم....

انتظار نبودن‌ها،نرسیدن‌ها،ندیدن‌ها،نشدن‌ها،خواسته نشدن‌هاو...‌...