نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم خیلی حرف دارم اما نمی دونم ازکجا شروع کنم و اصلا کدوم حرف مهمه که بزنم...

تا شروع میکنم به نوشتن یادم میاد بعد از 37سال زندگی شهری برام تو یه روستا زندگی کردن کم از مردن نیست،از هر گوشه زندگیم یه چیزی زده بیرون که به نظر بقیه شاید خیلی کوچیک و ناچیزه اما باید زندگیش کنی تا بفهمی چقدر دشواره...

اینکه روزی دوبار پسر بچه شیطون رو باید حمام کنی تازه آخر شب با دست و پای گلی میاد تو تختش،اینکه بالاخره بعد از 8ماه آوارگی یه خونه تونستی جورکنی که طبقه دومه و کلی پله داره که پاهات داغون میشه روزی ده بار بالا و پایین میری، اینکه هنوز سرویس بالا در نداره🤒. اینکه تا چشم کار میکنه دشت بی آب و علف میبینی و از محیط پیشرفته و شلوغ شهری خبری نیست،اینکه عصرا از تنهایی فقط میتونی فکر کنی و فکر کنی و گریه‌......اینکه اگر یخچالت خالی بود نمیتونی تا سرکوچه بری و از یه هایپر شیک خرید کنی و باید صبر کنی تا امکانش جور شه بتونی خریدای مهم رو انجام بدی،اینکه وقتی دلت تنگ میشه نه کافه ایی،نه رستوران درستی،نه بازار هوس انگیزی،نه هیچی نیست که خودت سرگرم کنی....

ده ها و صدها حرف دارم که بنویسم و هرکدومش چه باری روی دوشمه اما بارها نوشتم و سربع پاک کردم،انگار دغدغه های این روزام حتی برای خوندن هم ارزشی ندارن...

فقط یه سوال گوشه ی ذهنم میره و میاد و اونم اینه که خدا واقعا سهم من از زندگی همینه؟؟؟؟؟؟؟؟