دوتا بودن
خیلی کوچیک و ضعیف
قشنگ معلوم بود یه از خدا بی خبری اونا رو از مادرشون دزدیده و بعد رهاشون کرده
از روز اول سعی کردم بهشون غذا بدم،اما خب کوچیک بودن و هر چیزی نمیخوردن، دلم براشون ریش ریش بود
هر روز وقتی از سر کار میومدم اول به اونا نون میدادم بعد میرفتم داخل خونه.
خیلی شیطون بودن و شلوغ یکیش کرمی و یکی مشکی
دو سه روزی بود دیگه نمی دویدن جلو پام، شلوغم نمیکردن
کرمی رنگه لاغر شده بود ،خیلی هم ساکت و آروم ،غذا هم که نمیخورد،با خودم گفتم احتمالاً مریض شده دو سه روز دیگه حالش خوب میشه.
دیروز دخترم گفت مامان سگه یه جا خوابیده،هر کاری میکنم تکون نمیخوره،صد در صد من نمیتونستم ببینمش ولی بهش گفتم برو براش غذا ببر،اومد و گفت مامان مرده
امروز صبح وقتی داشتم میرفتم سر کار، دیدمش یه جا آروم خوابیده،اون یکیم کنارش خوابیده ،معلوم بود داره غصه میخوره..
دیگه از شیطنت و دویدنشون دورم و صداهای واق واقشون خبری نیست،
و من دیوونهترینم چون از دیشب عذاب وجدان اینو دارم که چرا براش شیر نخریدم چرا براش هیچ کاری نکردم.
ازخدا بی خبری که این ظلم رو به این موجودات نحیف کردی چطوری راحت میخوابی و زندگی میکنی؟؟؟؟؟
من امروز حوصله خودمم ندارم😭😭😭