تبليغاتX
مانده های دل
رکود از آن جویبار نیست
 
به بعضی از شماره ها خیلی پیام میدی اما....

اما نمی تونی ذخیرشون کنی

میترسی ذخیرشون کنی و یه روز صبح پاشی و از صاحب شماره خبری نباشه

اونوقت تو میمونی و هزارتا خاطره و یه دنیا غم و یه شماره

یه شماره که نمی تونی پاکش کنی

پس از اول تصمیم میگیری ذخیرش نکنی

|+| نوشته شده توسط هلنا در سه شنبه 4 بهمن1390  |
 
این روزها میگذرد........................

شادم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه..........

ناشادم.............

میترسم................

میسوزم................

شاید هم میسازم!!!!!!!!!!!!!!!!!

میترسم از بی حدی عادتها..........

میسوزم از تکرار عادتها............

شاید هم میسازم با تمام اینها!!!!!!!!!!!!!!!!!


اینو نمیدونم کی سروده اما یکی بهم داده که باید....................


|+| نوشته شده توسط هلنا در شنبه 24 دی1390  |
 حقیقت؟دروغ؟
همیشه فکر میکردم باید چیزایی رو باور کنم که فقط با چشمام میبینمشون اما...............

چیزی رو دیدم که نمیتونستم به چشمام اعتماد کنم...........

هزار بار اون صحنه رو مرور کردم.........

آخرشم باورم نشد........

هر چی میگذره بیشتر میفهمم چه جایی اومدم..........

گاهی فکر میکنم چرا پیش خدا نموندم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابت چه کاری اومدم؟؟؟؟؟؟؟؟

فکرم درد میکنه

باورهام داد میزنن

اعتقاداتم زجر میکشن

همه ی تنم .........

همه ی روحم.........

همه ی وجودم به عبور تو رسیدن و حالا تو...........

میدونی داری چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟

من بگذرم ، تو هم از خودت میتونی بگذری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط هلنا در پنجشنبه 15 دی1390  |
 
یه چیزایی هست که محاله ما بتونیم تغییرشون بدیم

شاید قدیما بهتر درک میکردن که میگفتن یه دست صدا نداره

دست من نه تنها صدا نداره بلکه خسته هم شده

از دستم ؛ از دلم ؛از چشمام و از همه وجودم خجالت میکشم

خجالت میکشم که............

دلم میخواد با خودم مهربونتر باشم

دلم میخواد بره

علی یه روز بهم گفت همه اینا میگذره

چند روزه از علی هم خبر ندارم میترسم یه روزی زنگ بزنم و دیگه زنده نباشه

علی برام مثل داداش شیرینمه

اونم از تنش خجالت میکشه

باورم نمیشد وقتی میگفت دوس ندارم جراحی کنم حتی اگه سرطان کل بدنمو بگیره و دلیلشم این بود که نمیخواست جای زخم رو تنش بمونه...

آخ علی تو چقدر قوی هستی

علی برام دعا کن

|+| نوشته شده توسط هلنا در شنبه 3 دی1390  |
 
همچنان می بارم..

از فکر کاری که کردم

می بارم به خاطر فکری که کردم

می بارم به خاطر حرفهایی که شنیدم

می بارم چون فهمیدم نیستی

فهمیدم فهمیدم و فهمیدن سخت است

من بودم؟؟؟؟؟؟؟

هلنا باورت میشه؟؟؟؟؟؟

باید .......

باریدم پیش مامانم

باریدم پیش ابجی کوچکیه

وهیچی نگفتم جز منو رها کنید

 

|+| نوشته شده توسط هلنا در یکشنبه 20 آذر1390  |
 
تو بودی مثل همیشه.......

و من نبودم...........

هیچوقت بودنم مهم نبود.......

و نبودنم............

تویی که داری اینا رو میخونی ...... دوست من مخاطب نوشته هام تویی........

مخاطب من خودمم......... و گاهی مخاطب من آرزوهای منه..........

و گاهی مخاطبی نیست و دلم میخواد فقط بگه و دستم ثبت کنه.......

اشتباه نکن.......

همین

|+| نوشته شده توسط هلنا در پنجشنبه 17 آذر1390  |
 محرم
یه گوشه از دلم بعد از اینهمه بی مهری و بی وفایی هوای محرم کرده بود

دلم میخواست تو محرم گریه کنم

اما امشب که خیلی خسته بودم از توی قبرتاریکم صدایی شنیدم

صدای گریه بابام

برای چی گریه میکنی بابا؟

دل دخترت تو این قبر میترکه ها.......

بابایی بهت نگفتم اما میترسم از روزی که بیدارم شم و تو نباشی......

خدایا خیلی وقتا به نبودن عزیزام فکر میکنم و بعدش میخوام این من باشم که قبل از اونا میام پیشت...

مامان گلم ؛هر وقت روضه زینب خونده میشه و اسمش برادرش میاد دلم آتیش میگیره واسه تو........

یادم میاد به روزایی که زمین و زمان و چنگ میزدی........

به روزایی که بعدسالها دوری واست چندتا تکه لباس آوردن و تو میگفتی خوش اومدی.........

خداییش از  شنیده هام تو این اتاق میترسم.......

میترسم ازش بیرون بیام و هیچی اونجوری که باید نباشه.....

میترسم واقعا قبرم بشه.......

امسال فقط از شیشه ماشین صدای هیئتا رو شنیدم و زنجیرزنا رو دیدم.....

دلم یه عزاداری حسابی میخواد........

بدون اشک تو بابا و بدون زجه های تو مامان......

بزرگ شدن سخته کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم...

این شبا تو هم میری عزاداری.......

شک ندارم اشکات سرازیر میشه......

تو عاشق این چند روزی.......

تو به مادرم فاطمه زهرا ارادت داری..........

تو به حسین فاطمه خیلی ارادت داری....

اگه از اون ارادت چیزی مونده یه کاری بکن...

میشه تو این شباوقتی دل پاکت میشکنه برام دعا کنی

بهش بگو امروز هر چی میخواستم آرزویی بکنم تا یه شمع روشن کنم دیدم دیگه برام چیزی نمونده که آرزوش کنم...بهش بگو میشه دوباره بهم یه دل بده.........قول میدم این بار از دلم محافظت کنم و دست هیچکی ندمش........بهش بگو هلنا بی دل خیلی بی ارزشه

تو برام دعا میکنی...میدونم

میدونم ته دلت یه جایی که خودتم خبر نداری من نشستم...

میدونم محاله تو این شبایاد من نباشی

|+| نوشته شده توسط هلنا در جمعه 11 آذر1390  |
 
چقدر داره زود میگذره

روزای بی تو بودن داره زیاد میشه

میترسم یه روزی دلم دیگه نتو نه اینهمه فاصله رو بپذیره

هر چند این فاصله ها احساس منو عوض نمیکنه

اما بدون فاصله ها یه جورایی گیرمون میندازن

دلم داره به تنهایی عادت میکنه

تادیر نشده لطفا به دلم برگرد

.........................................................................................................................................

*** یه موقعیت خوب واسه کار داشتم تو اربیل عراق که تنهایی باید میرفتم هر کاری کردم مامانم راضی نشد...اگه میذاشت برم شاید مسیر زندگیم عوض میشد...شاید خیلی چیزا رو فراموش میکردم...شاید...اما من فراموشش نکردم سعیمو میکنم تا راضیش کنم

** این روزای پاییزی بدجور به تنم شلاق میزنه و داره نابودم میکنه

* گلی جون عزیزم جوابت رو کجا بدم؟ شما که برام آدرسی از خودتون نذاشتید..من اراکی نیستم...اما فرقی هم نداره کجایی باشم چون در اصل مال این دنیا نیستم...

|+| نوشته شده توسط هلنا در دوشنبه 7 آذر1390  |
 
دلم فقط یه چیز میخواد........

دو شب پیش حضورت مثل یه سایه با من بود.....

تو سرمای وحشتناک بهش نزدیک میشدم چون بوی آشنایی داشت........

لب باز نکردم........

واونم نفهمید.......

نمیدونست برای من کل دنیا توی یه احساس خلاصه میشه......

نگاهم نمیکرد..........

با تمام وجودم نگاهش میکردم........

دور میشد و من دل نگران............

وامشب رفت..........

برای همیشه..........

عبور از من ساده و راحته..........

ساده و راحت عبور کردی و من شدم پل فرسوده.....

تو بی گناهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میتونی خودتو ببخشی؟؟؟؟؟؟


|+| نوشته شده توسط هلنا در شنبه 5 آذر1390  |
 
یه احساس خطر

مجبورم یا وبلاگم رو حذف کنم یا بعضی از مطالبم رو حذف کنم یا رمز دارشون کنم.اگه اینکار رو بکنم تو دیگه چه جوری حرفامو میخونی؟

آخه هنوزم مخاطبم تویی

کاش از اول .........
|+| نوشته شده توسط هلنا در شنبه 28 آبان1390  |
 
خیلیا رو دیدم که اونجا ندیدم

اینجا نوره که اونجا نبود

اینجا جاهای قشنگ داره که اونجا فقط تاریکی بود

اینجا میتونم راه برم , بخندم , بدوم اما اونجا نه

اینجا حرف میزنم و میخندم و میگریم اما اونجا نه

اینجا تو رو میبینم اما اونجا حست میکردم

اینجا هر کاری که شیرینه میکنم و اونجا آروم بودم

اینجا همه چی دارم و اونجا هیچی

اینجا عالیه و پر از زیبایی اونجا نه

با همه اینا مامان میشه برگردم داخل رحم تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من اینجا رو میدم به بقیه از کل دنیا اونجا رو میخوام

مامان میشه منو برگردونی؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط هلنا در چهارشنبه 18 آبان1390  |
 
وقتی گوشیت رو عوض میکنی و میخوای شماره های جدیدت رومنتقل کنی چشمت به چندتاشماره می افته......

نه میتونی بهش زنگ بزنی....

نه میتونی ازش بگذری و پاکش کنی.....

نه میتونی بیخیالش بشی....

دلت میگه بیا و یه بار دیگه بهش پیام بده و شانست رو امتحان کن شاید ..........

اما تو میگی بار هزارمه که امتحان کردم و اونور خط کسی نیست.......

تو این کشاکش دلت پیروز میشه....

تو متن پیام رو مینویسی و با وسواس میخونیش.........

بعد میگی این خوب نیست و از اول مینویسی.......

10بار تکرار میشه........

و تو میفهمی اینهمه فاصله باعث شده تو حتی نتونی حرفت رو بگی......

اشک میریزی.........

شماره رو میبوسی و ازش میگذری.........

هلنا تمام احساسات رو دفن میکنم بهت قول میدم.

|+| نوشته شده توسط هلنا در سه شنبه 3 آبان1390  |
 دروغ امشب

گاهی وقتا باید دروغ بگی

باید؟؟؟؟؟؟؟

شاید

شاید باید و شاید نباید

اصلا چرا گاهی وقتا باید گفت؟

گاهی نباید گفت

میشه سکوت کرد

اما باز من سکوت نکردم و حرفی رو زدم که دل کوچیک یکی نگران شد

باید یاد بگیرم سکوت کنم

باید خیلی چیزا رو نگم

وبه نگفتن دیگران احترام بذارم

نگرانی تو برای من از هر دردی سخت تره

باید یاد بگیرم نگرانت نکنم

همنجور که یاد گرفتم تنهایی میشه بود و ادامه داد

باید یاد بگیرم تو دیگه مسئول احساسات و دردای من نیستی

باید یاد بگیرم تا هر چیزی شد با سر به طرفت نیام

باید یاد بگیرم تو کنارم نیستی چون از من و مشغله هام میخواستی دور بشی و من حق ندارم اونا رو طرفت هل بدم

باید یاد بگیرم یه چیزی به اسم ترمز واسه احساسم بذارم تا تو رو نرجونم

من یاد میگیرم

 

|+| نوشته شده توسط هلنا در پنجشنبه 28 مهر1390  |
 2 سال ندیدن
فرشته جون این بار تصمیم گرفتم نامه ایی رو که برات نوشتم بهت ندم و بذارمش اینجا

امروز دقیقا 2 سال شد..

میپرسی چی 2 سال شد؟؟؟؟؟؟

آره فرشته جون حق داری یادت نیاد,آخه تو حسابی گیر کارت هستی

امروز دقیقا 2 ساله که ما همدیگه رو ندیدیم

دلم خیلی برات تنگ شده

فرشته تو این 2 سال یه روزایی دلم میخواست بیام پیشت و نشد

دلم میخواست باهات قدم بزنم و نشد

دلم میخواست ببوسمت و نشد

دلم خیلی چیزا میخواست و نشد

فرشته جون گاهی خیلی چیزا دست ما نیست

اولین بار که باهات آشنا شدم بهم گفتی هلنا از این به بعد هر از گاهی با هم حرف میزنیم تا یه سری چیزا رو بهت بگم اما نگفتی قراره همه عمرم یه دوست خوب داشته باشم و همیشه نگرانش باشم

نگفتی فاصله و دوری دلتنگی میاره

نگفتی هلنا خیلی زود همه چی عوض میشه

میبینی همه چی عوض شده حتی دیگه شک دارم برات نامه بدم یا نه واسه همین اینجا گذاشتمش

هنوزم گاهی باورم نمیشه اینهمه تغییر اونم تو 3سال

فرشته میخوام بهت بگم هلنا واقعا برات احترام قائله و دوست داره

میخوام بگم خیلی مواظب خودت باش

میخوام بگم همیشه دلم به یادته میخوام بگم حتی اگه نامه هام رو نخونی و به یادمم نباشی باز من ابجی تو هستم دوست دارم و فراموشت نمیکنم

|+| نوشته شده توسط هلنا در شنبه 23 مهر1390  |
 
این بار بیماریم داره خیلی طولانی میشه

حالم خیلی بده و روزا سخت میگذرن

راضیم به رضای تو

حتی تو هم نیومدی و درست وحسابی حالمو بپرسی

نمیدونی چقدر به بودنت نیاز دارم و به ............

تو میدونی چی میخوام بشنوم اما نمیگی تا تشنه تر بشم

نمیگی تا نخوای پاش وایسی

|+| نوشته شده توسط هلنا در یکشنبه 17 مهر1390  |
 یه خواهش
داره یه اتفاقایی میافته.......

خدایا قول میدم اگه کمکم کنی یادم بمونه........

خدایا خواهش میکنم.........

این یه بارم کمکم کن........

خدایا شاید این آخرین فرصتم باشه...


|+| نوشته شده توسط هلنا در دوشنبه 11 مهر1390  |
 
چرا خاطرات دست از سر آدم برنمیداره

چرا تا یه ساعت میبینی...........

چرا تا دستت میره طرف گردنت یاد یه گردنبند می افتی.............

چرا حتی نمیتونی بدون خاطره تو خیابونایی که دوس داری قدم بزنی..............

چرا نمیتونی ذرت مکزیکی بخوری...................

چراسعدی که میری یاد یه سکه می افتی...............

چراهر وقت به گوشیت نگاه میکنی یه چیزی یادت میاد.............

چرا اینهمه خاطره با آدم میمونه؟؟؟؟؟؟؟

چرا وقتی تنهایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


امروز یه رویا میدیدم

دیدم سرطان دارم و تو ازم خواستی شیمی درمانی کنم

خودمو میدیدم با وضعیت مریضایی که میبینم........بدون مو وابرو...با دستایی پر از زخم سوزن....خداییش نمیترسیدم.....اما یه جورایی خاص بود

چشیدن یه پایان دردناک فکر کنم خیلی آسون نیست............

واسه همین از عصر یه سردرد وحشتناک دارم که آروم نمیشم

|+| نوشته شده توسط هلنا در شنبه 9 مهر1390  |
 امشب
از دلتنگی گفتم و شنیدی

جواب کوتاه و ساده دادی تا مبادا درخواستی کنم

و گفتی و گفتی وگفتی

شنیدم و اشک ریختم و خداروشکر کردم

خدارو شکر کردم که هستی ..که میشنوی

همه چیو فراموش کردم

واسه چند دقیقه فقط تو بودی

و من چیزی بیشتر از این نمیخوام

قانعم و تو خودت گفتی قناعت بهترینه

یادت باشه شاید بودنت بهترین نعمت باشه

امشب دلم گرفته

قدم زدن آرومم نکرده

فقط حرفای تو


|+| نوشته شده توسط هلنا در سه شنبه 5 مهر1390  |
 سردمه
چرا اینهمه سرده؟؟؟؟؟؟؟

هرکاری میکنم گرم نمیشم

تمام بدنم از یه حسی پر شده شبیه وقتی ساعتها زیر برف موندم

روزای آخر تابستونه اما من فکر میکنم نیست

فکر میکنم همه منجمد شدن

حتی گلا که من دوسشون ندارم

حتی هوا هم منجمد شده

من سردمه

دستام ؛ رگام؛ لبام؛پاهام؛گونه هام......همه یخ زدن

اما چرا مغزم داغه؟؟؟؟

شایدم اونم سردشه و من اشتباه میکنم

وای از روزی که این سرما تموم بشه

|+| نوشته شده توسط هلنا در دوشنبه 28 شهریور1390  |
 ........

.....................

هیس.................

سکوت....................

حرف نزن..................

دهنت رو ببند........................

ساکت شو..............................

خفه شو................................

بی صدا..........................

نباید حرفی بزنی

چون اگه حرف بزنی به اندازه آدمایی که میشنون باید تحمل برداشت داشته باشی

اگه حرف بزنی دونه دونه کلماتت رو توی ترازوی قضاوتشون وزن میکنن

اگه حرف بزنی تو رو با چوب نظراتشون له میکنن

کاملا با اطمینان و حق به جانب

قضاوتا و نظرایی که هیچ شباهتی به اصل قضیه ندارن

و فقط حاصل تجربه و دانش اوناست

وتو چون حرف زدی باید بشنوی

بشنوی و سکوت کنی

بشنوی و دلیل بیاری

بشنوی و رد کنی

بشنوی و بگذری

که اگه سکوت کنی میگن حق با ما بود

و اگه دلیل بیاری میگن داره از خودش دفاع میکنه

و اگه رد کنی میگن انتقاد ناپذیره

و اگه بگذری خیلی زود روحت سنگین میشه

پس هلنا سکوت کن

من میدونم چیا تو دلته و همین کافیه


|+| نوشته شده توسط هلنا در پنجشنبه 24 شهریور1390  |
 

هزاربار به خودم گفتم احمق چرا این موضوع رو انتخاب کردی....

اما هلنا بهم گفته تو کارت بی نظیره....

هلنا میگه نگران نباش...

دیروزاولین نفر علی بود...

تا فهمید یه چیزایی از روانشناسی میدونم شروع کرد...

دلش اندازه یه دنیا پر بود...

گفت و گفت و گفت...

و هلنا شنید و شنید و شنید...

با خودم گفتم من که اینهمه معطل شدم امروزم روش...

وقتمو دادمش تا خالی بشه...

اون خالی شد و دل هلنا پر...

حرفاش خیلی روحمو اذیت میکرد...

دغدغه هاش خیلی ساده و بی جواب بودن...

ازم خواست پیشش بمونم...

دلم میخواست براش کاری کنم...

سرطان...

سرطان آهای با توام

چی میخوای از این آدما؟؟؟؟؟؟؟؟

میخوای قدرتت رو ثابت کنی؟؟

میخوای بهشون معنی زندگی روبدی؟؟؟

میخوای کم بیارن؟؟؟

میخوای زانو بزنن؟؟؟

چی میخوای؟؟؟

من نمیفهمم دلیل بودنت رو...

من درکت نمیکنم...

 

 

|+| نوشته شده توسط هلنا در جمعه 18 شهریور1390  |
 اولین روز
جالبه که اولین روز25 سالگیم داره میگذره

داره میگذره بدون اینکه وقت کرده باشم با خودم خلوت کنم

خیلی حرفا دارم که با خودم بزنم

هلنا خیلی به من احتیاج داره....باید کنارش بمونم

راستی دیشب یه شب خاص بود

شبی که شاید هیچوقت فراموش نکنم

دیشب چیزی رو شنیدم که وجودمو دوباره توانمند کرد

همش میگم این روزا میگذره و من به اون چیزی که میخوام میرسم

میدونم میشه

دیگه مطمئن شدم یکی توی این دنیا هست که به هلنا فکر کنه

این روزا میگذره

و روزایی که من میخوام میاد

|+| نوشته شده توسط هلنا در چهارشنبه 16 شهریور1390  |
 
با تو حرف میزنم و اشک میریزم.....

و تو نمیفهمی

نمیفهمی چه حالی دارم

نمیدونی وقتی میگم یه جک بگو پهنای صورتم اشکه

نمی تونی ببینی هلنا چقدر به کلماتی خیره میشه که تو مینویسی

نمیتونی درک کنی سوالایی که میپرسه؛سوال نیستن فقط واسه پنهان کردن احساسشه

با تو حرف میزنم و حتی هق هقم رو نمیتونی بشنوی

نبایدم بشنوی

نباید بشنوی ........تو گناهی نکردی که به جرم دوستی با من اینهمه صبر میکنی

با تو حرف میزنم و تو نمیدونی چی به سرم میاد

ممنون که هستی و میشنوی و میخندی

ممنون که صبوری میکنی



|+| نوشته شده توسط هلنا در سه شنبه 15 شهریور1390  |
 به تو

من و تنهایی

من و اتاق تاریکم

من و خستگی

من و ........

اصلا منی وجود داره؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم میخواست فردا گوشیمو خاموش کنم تا یادم بره منتظرم

آره منتظرم

منتظر کسی یا چیزی که نمی آد

از صبح با دوستم بودم

اما انگار اونم غریبه

دلم میخواست یکی باشه تا بتونم فراموشش کنم اما حضور دوستمم نتونست

اصلا چرا روز تولد اهمیت داره؟؟؟

چرا باید به این فکر کنم

تمام روز رو هر کاری کردم تا بگم من خوبم...........

اما دوستم گفت:هلنا تو اصلا حالت خوب نیست

گفت :من میفهمم کارات الکیه

راست میگه

یه سال دیگه به پایان نزدیک شدم

اصلا چرا تموم نمیشه

چرا باید هر سال من این روز رو تجربه کنم؟

روزی که برام هیچ وقت خوب نبود

روزی که همیشه یادم میاره تنهام

روزی که تو تقویم هیچ کس علامت نخورده

روزی که هیچ کس منو..........

یه چیزایی به دلم مونده که گفتنشون خنده داره

یه چیزایی که وحشتناک عادین

میدونم تمام شب رو بیدارم

وصبحم که تا بوق شب کلاس دارم

تصمیم داشتم گوشیمو خاموش کنم و از شهر تنهایی بزنم بیرون اما این کلاس لعنتی برنامموخراب کرد

دلم جیغ میخواد

دلم یه بغل میخواد که آروم توش گریه کنم

یه بغل که وقتی توش جا میگیرم جای خالی نداشته باشه

دلم یه عطر میخواد

عطری که فقط رو تن تو دوسش دارم

دلم یه زنگ در میخواد که وقتی میرسم پشت در...... باورم نشه تو اونجایی

دلم یه کیک تولد میخواد

کیکی که یه فرقی با همه ی کیکای دیگه داره

دلم یه دنیاگریه میخواد

دلم یه بیت شعر میخواد که یکی از بودنم خوشحال باشه

دلم یه.........میخواد

نمیتونم بگم چی......آخه به آقا معلم قول دادم اسمش رو نیارم

دلم یه عالمه حرفای قشنگ میخواد

دلم یه اتاق کوچک ؛طبقه دوم یه مهمونسرا؛با چهارتا تخت وکلی دلهره میخواد

دلم یه مهمون از یه جای دور میخواد

دلم چیزایی رو میخواد که بقیه نمیخوان

یکی بهم گفت روز تولدت از خدا هر چی بخوای بهت میده

خداجونم بهم اجازه میدی بیام پیشت؟؟؟؟؟؟

فکر میکنم اگه بیام بغل تو دیگه از هیچی نترسم و هیچی نخوام

خداجونم فردا تولدمه

خداجونم یه بلیط میخوام واسه سرزمین تو

قیمت بیلیطشم هر چی باشه میدم

میخوام بیام اونجا و با تو تولدمو جشن بگیرم

یادت نره کادوی تولدم پیش توهستا

|+| نوشته شده توسط هلنا در دوشنبه 14 شهریور1390  |
 
چرا اینهمه حرف دارم؟؟؟؟؟؟؟؟

یه قسم خوردم

به جون کسی که برام امید دوباره بود قسم خوردم

قسم خوردم دیگه مزاحمت نشم

و پیش خودم قسم خوردم

قسم خوردم برم

قسم خوردم قلبی رو پیدا کنم که منو بخواد

قسم خوردم یه روزی که دیگه نمی آد ... یه جایی که نیست.... یه کسی که هیچ کس نیست... بهت حرفی رو بزنم که حرف نیست......

امروز بیمارستان بودم

بین یه عالمه بیمار سرطانی

بین کسایی که خیلیاشون از بی امیدی میمیرن

و اونجا کسی رو دیدم که از شدت عشق اونجا بود

درد بود و بوی خون و ناله و سرم و بوی تهوع آور مواد ضدعفونی

تازه اونجا میفهمی عفونت چیه

یه بیمارستان پر از بیمارای سرطانی

پر از جیغ یه مادر که میگفت مگه اشکان چش شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

داد میزد و میگفت لا حول و لا قوته........

یه گان سفید تنم بود و یه خودکار دستم

قدم میزدم جایی که همه ماسک زده بودن

جایی که علیرضا معنی کلماتمو نمیفهمید اما مرگ رو خوب میفهمید

جایی که علی بهم میگفت حتی با بیماریش عاشقه زندگیه

جایی که اون پسر29 ساله میگفت کسی تو زندگیش نیست و خودکشی ناموفق داشته

جایی که اون مرد 50 ساله میگفت اگه یه شبم بیشتر زنده باشم واسه دختر10 سالمه خوبه

جایی که بچه هایی که من عاشقشونم مو نداشتند

قدم میزدم و میدونستم پشت سرم یکی هست..

یکی که میگفت هنوزم دوست داری سرطان داشته باشی تا عشقت دوست داشته باشه؟؟؟

اون پشت سرم و بود و میگفت من آرزوی توام

میگفت هلنا بازم همون آرزو رو داری؟؟؟؟

برگشتم اما ندیدمش .....ولی بود

بدون نگاه برگشتم و گفتم :باید فکر کنم

بهش گفتم :نرو و بمون تا بیشتر بدونم و بعد اگه خواستم بیا تو وجودم

هنوزم اسم کتابی که علی میخوند جلوی چشمم میخنده و میگه تفکر مثبت

من کجا بودم؟؟؟؟

اونجا بیمارستان بود؟؟؟؟؟؟؟اونجا سرد خونه بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟اونجایه اتاق زندگی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟اونجا کجا بود؟؟؟؟؟؟؟

یکی از اون تختا یه روزی مال من میشه؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیدونم........

فقط میدونم دیگه تمومه.......

میپرسی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بمون و ببین

هلنا تجدید نظر کن تو زندگیت......

به تو هم واسه زندگی جدیدت تبریک میگم

زندگی ای که دیگه مزاحمی به اسم هلنا نداری


|+| نوشته شده توسط هلنا در شنبه 12 شهریور1390  |
 دومین قبرم

همیشه فکر میکردم اتاقم تنها قبریه که دارم

در موردقبرم یا همون اتاقم قبلا نوشتم

اما الان به این نتیجه رسیدم اینجاهم قبر منه

هر وقت یکی میخواد بدونه چیکار میکنم میاد اینجا و مطالبمو میخونه و از اون میفهمه خوبم یا بد

میاد و هر جور دلش میخواد برداشت میکنه و میره

میاد و میخونه و میخنده

میاد و میره

درست همنجور که پنج شنبه ها میریم سر خاک عزیزامون و هر چی میخوایم میگیم و میریم

تنها نشونه زنده بودنم همین مطالبیه که اینجا میذارم

آه تا زنده هستیم کسی نیست که حرفایی رو که میخوایم بگه و وقتی نیستیم حرفای زیادی هست که نمیشنویم....

بیا عزیزم

بیا قبرم و بخون و برو

بیا و تمرین کن

بیا که احتمالا وقتی منم مثل بقیه برم یادت میاد حرفای زیادی رو نگفتی

بیا تا منم یاد بگیرم وقتی نیستم بقیه هستن و وقتی هستم کسی نمیخواد باشه




|+| نوشته شده توسط هلنا در جمعه 11 شهریور1390  |
 
حالم خوب نیست

میدونی چی خوبم میکنه؟

یه حسی دارم شبیه تو......شبیه همون موقع که گریه میکردی

شبیه وقتی که میگفتی همه ی هستیت رفته زیر خاک

شبیه وقتی که میگفتی بی پناه شدی

شبیه وقتی که شبا نمیتونستی بخوابی و رفتنش رو باور نداشتی

نمیدونی چی میگم

هیچ کس نمیفهمه چی میگم

فقط حالم خوب نیست

کاش میتونستم

کاش فقط یه بار


|+| نوشته شده توسط هلنا در سه شنبه 8 شهریور1390  |
 
گاهی حرفایی برای زدن داریم که یا نمیتونیم بگیم یا نباید بگیم

و درست همون موقع ها شعر میتونه کمکمون کنه

این شعر رو تقدیم میکنم به کسی

که با همه ندیدن ها میتونم بهش بگم دوست


یارم چوقدح به دست گیرد

                 بازار بتان شکست گیرد

در بحر فتاده ام چو ماهی 

                 تا یار مرا به شست گیرد

درپاش فتاده ام به زاری 

                 آیا بود آنکه دست گیرد

هرکس که بدید چشم او گفت

                 کومحتسبی که مست گیرد

خرم دل آنکه همچو حافظ 

                 جامی ز می الست گیرد

|+| نوشته شده توسط هلنا در دوشنبه 31 مرداد1390  |
 یه حقیقت
..... دلم خیلی برات تنگ شده ابجی کوچیکه بیا خونمون بمون

///قربونت برم نمیشه

.....چرا همیشه میترسی

///چون اگه جام پیش شوهرم خالی بشه یکی اونو پر میکنه

.....اگه شوهرت دوست داشته باشه محاله وقتی نیستی با کس دیگه باشه

///این یه واقعیته

.....من وقتی شوهر کنم بهت ثابت میکنم که مردا اینجوری نیستند

.............همیشه این موضوع بحث من و ابجی کوچیکه بود....

حالا شوهر نکردم اما بهم ثابت شد اگه

یه جایی خالی بشه حتما یکی پرش میکنه......حق با تو بود عزیزم من مقصرم.......

.اما خوشحالم ابجی کوچیکه به حرفای من گوش نمیکردو پیشمون نمیومد......

|+| نوشته شده توسط هلنا در سه شنبه 25 مرداد1390  |
 
سلام سمانه

خوبی گلم؟

سمانه نمیدونم هنوزم تو پارکا میخوابی یا رفتی خونتون

نمیدونم هنوزم دلت تنگه یا شادی

نمیدونم هنوزم تنهایی یا ازدواج کردی

نمیدونم میتونی گیتار بزنی یا نه

نمیدونم بالاخره بابات به خونه راهت داد یا نه

نمیدونم چیکار میکنی یا کجایی یا چی به سرت اومده

حتی نمیدونم زنده ایی یا نه

اما هر سال رمضون یادت تو دلم زنده میشه

دلم برات تنگ میشه و از خدا میخوام باهات باشه

با یه سلام با هم دوست شدیم و در عرض چند ساعت دلم خیلی خوب دلت رو میفهمید

سمانه باورت میشه دوستیمون برمیگرده به تقریبا9سال پیش

یه عصر سرد زمستونی تو مهمون خونمون شدی و سالهاست تو قلبمی

به مامانم گفتم مامانت رفته مسافرت و تو تنها بودی و اومدی پیشم

اگه میدونست تو یه دختر فراری هستی هرگزنمیذاشت بیای خونمون

درست مثل بابای بی رحمت که تو رو نمی خواست

چه شبی بود

تو برام حرف میزدی و من دردت رو تا مغز استخونم حس میکردم

حس میکردم چقدرتو خوبی

آره تعجب نکن....توخوبی.......فروختن تن دلیل بدی نیست....

ماهردوتامون سنمون خیلی کم بود

بهت گفتم برو اینقدر در خونتون بمون تا بابات راضی بشه اما گفتی نمیشه

گفتی حتی گیتارت رو بهت ندادن

حتی توی سرمای زمستون تو لباس گرمت همراهت نبودو من لباسی که تازه با هزار منت مامانم برام خریده بود رو بهت دادم تا سرمای زمستون اذیتت نکنه...

واست کتاب خوندم

کتاب غزل

وتو گفتی کتاب قشنگیه

من هنوز تمومش نکرده بودم اما دادمش به تو

تو برام خیلی عزیز بودی اما نمیدونم چرا

سمانه حالا که فکر میکنم میبینم این کارای من برای تو شاید خیلی بچه گانه بوده

اصلا شاید حتی منو یادت نیاد

آخه تو زندگی تو هر روز یه اتفاق تازه پیش می آد اما زندگی من و آدماش خیلی کم هستن

سالها گذشته و هر سال رمضون وقتی قورمه سبزی داریم به خدا میگم میشه سمانه رو ببینم؟

البته بدون شک تو خیلی تغییر کردی و خیلی بعیده که بشناسمت

یه آهنگ درمورد دخترفراری شنیدم و هر کلمه ایی که میگفت منو غصه دار میکرد که نکنه این اتفاقا واسه سمانه منم پیش بیاد....

کاش تو الان پیش بابا و مامانت باشی

سمانه من دیگه بزرگ شدم و اول دبیرستان نیستم ...

دیگه کار دارم......میتونم کمکت کنم......

برعکس اونموقع که هیچ کاری نتونستم بکنم

به هر کی گفتم بیاین کمکم کنین....دادزدن و گفتن احمق خودتو تو دردسر ننداز..

حتی مشاور مدرسمون گفت ارزشش رو نداره خودتو درگیر کنی

ومن ناچار تسلیم شدم

تورفتی

شایدم اصلا کمک نمیخواستی....اخه میگفتی راضی هستی..

سمانه بزرگ شدم اما هنوزم فکر میکنم توخوب بودی....

هنوزم نمی خوام حرفای بقیه رو باور کنم......

مامانم میگه تو یه روزی به خاطر این اعتمادت به آدمابدجورشکست میخوری اما من بهش میگم اگه صدسالمم بشه باز همه رو دوست خواهم داشت و مثل بچه ها میخوام همه آدما رو بدون کاراشون بسنجم..

سمانه میدونم محاله اینجا رو بخونی اما اگه یک در صدهزار اینجا رو خوندی و به دوست احتیاج داشتی بدون من هستم و تا آخر پات وایسادم

|+| نوشته شده توسط هلنا در پنجشنبه 20 مرداد1390  |
 
 
بالا