سلام سمانه خوبی گلم؟
سمانه نمیدونم هنوزم تو پارکا میخوابی یا رفتی خونتون
نمیدونم هنوزم دلت تنگه یا شادی
نمیدونم هنوزم تنهایی یا ازدواج کردی
نمیدونم میتونی گیتار بزنی یا نه
نمیدونم بالاخره بابات به خونه راهت داد یا نه
نمیدونم چیکار میکنی یا کجایی یا چی به سرت اومده
حتی نمیدونم زنده ایی یا نه
اما هر سال رمضون یادت تو دلم زنده میشه
دلم برات تنگ میشه و از خدا میخوام باهات باشه
با یه سلام با هم دوست شدیم و در عرض چند ساعت دلم خیلی خوب دلت رو میفهمید
سمانه باورت میشه دوستیمون برمیگرده به تقریبا9سال پیش
یه عصر سرد زمستونی تو مهمون خونمون شدی و سالهاست تو قلبمی
به مامانم گفتم مامانت رفته مسافرت و تو تنها بودی و اومدی پیشم
اگه میدونست تو یه دختر فراری هستی هرگزنمیذاشت بیای خونمون
درست مثل بابای بی رحمت که تو رو نمی خواست
چه شبی بود
تو برام حرف میزدی و من دردت رو تا مغز استخونم حس میکردم
حس میکردم چقدرتو خوبی
آره تعجب نکن....توخوبی.......فروختن تن دلیل بدی نیست....
ماهردوتامون سنمون خیلی کم بود
بهت گفتم برو اینقدر در خونتون بمون تا بابات راضی بشه اما گفتی نمیشه
گفتی حتی گیتارت رو بهت ندادن
حتی توی سرمای زمستون تو لباس گرمت همراهت نبودو من لباسی که تازه با هزار منت مامانم برام خریده بود رو بهت دادم تا سرمای زمستون اذیتت نکنه...
واست کتاب خوندم
کتاب غزل
وتو گفتی کتاب قشنگیه
من هنوز تمومش نکرده بودم اما دادمش به تو
تو برام خیلی عزیز بودی اما نمیدونم چرا
سمانه حالا که فکر میکنم میبینم این کارای من برای تو شاید خیلی بچه گانه بوده
اصلا شاید حتی منو یادت نیاد
آخه تو زندگی تو هر روز یه اتفاق تازه پیش می آد اما زندگی من و آدماش خیلی کم هستن
سالها گذشته و هر سال رمضون وقتی قورمه سبزی داریم به خدا میگم میشه سمانه رو ببینم؟
البته بدون شک تو خیلی تغییر کردی و خیلی بعیده که بشناسمت
یه آهنگ درمورد دخترفراری شنیدم و هر کلمه ایی که میگفت منو غصه دار میکرد که نکنه این اتفاقا واسه سمانه منم پیش بیاد....
کاش تو الان پیش بابا و مامانت باشی
سمانه من دیگه بزرگ شدم و اول دبیرستان نیستم ...
دیگه کار دارم......میتونم کمکت کنم......
برعکس اونموقع که هیچ کاری نتونستم بکنم
به هر کی گفتم بیاین کمکم کنین....دادزدن و گفتن احمق خودتو تو دردسر ننداز..
حتی مشاور مدرسمون گفت ارزشش رو نداره خودتو درگیر کنی
ومن ناچار تسلیم شدم
تورفتی
شایدم اصلا کمک نمیخواستی....اخه میگفتی راضی هستی..
سمانه بزرگ شدم اما هنوزم فکر میکنم توخوب بودی....
هنوزم نمی خوام حرفای بقیه رو باور کنم......
مامانم میگه تو یه روزی به خاطر این اعتمادت به آدمابدجورشکست میخوری اما من بهش میگم اگه صدسالمم بشه باز همه رو دوست خواهم داشت و مثل بچه ها میخوام همه آدما رو بدون کاراشون بسنجم..
سمانه میدونم محاله اینجا رو بخونی اما اگه یک در صدهزار اینجا رو خوندی و به دوست احتیاج داشتی بدون من هستم و تا آخر پات وایسادم
|
+| نوشته شده توسط
هلنا در پنجشنبه 20 مرداد1390
|